حق تعيين سرنوشت ملل، يك ضرورت تاريخي است

بعد از جنگ جهانی دوم در قرن گذشته، وپس از آزاد شدن تعدادی از کشورهای جهان از یوغ استعمار در بحبوحه جنگ، تعدادی از ملتهای به استقبلال نرسیده مبارزه خونینی را برای آزاردی خویش متحمل شدند بصورتیکه می توان آن دوره وخصوصا بین سالهای 1955 و1975، رادوره اوج این مبارزات وانقلابها نام برد. در آن دوره ملتهای الجزایر، ومغرب عربی عموما، کوبا و تعدادی از کشورهای امریکای جنوبی، افریقای جنوبی، موزامبیک، انگولا ، زیمبابوی واریتریا وکشورهای دیگری از قاره افریقا و ویتنام، لائوس و كشورهاى متعددى از هندوچین وآسیا ویمن جنوبی وفلسطین وتعدادی از کشورهای عربی منطقه خاورمیانه، همه برای ازادی واستقلال مبارزه مسلحانه نابرابری را ادامه داده ودر نهایت با دادن خسارات سهمگین بشری واقتصادی واجتماعی به استقلال رسیدند. در کنار مباررات مسلحانه بهدف استقلال،  انقلاب های ملی ضد استعماری وضد امپریالیستی در کنار انقلابهای با آیدیولوژی سوسیالیستی در بسیاری کشورها نیز به وقوع پیوست که نمونه های بارز آن در مصر، عراق 1953، افغانستان، یمن، سوریه  واندونزی بود.     

در ان دوران تمامی ملل با دو محرک بسیار قوی و مؤثر ایدیولوژیهای ملی گرا وسوسیالیستی مبارزه می کرده و توسط مجموعه کشورهای سوسیالیستی در درجه اول برهبری اتحاد جماهیر شوروی وچین  ودر درجه دوم کمک کشورهای میهن پرست ضد استعمار وضد امپریالیست حمایت می شده و در سطح جهانی نوعی همکاری استراتژیک بین این دو جناح مبارز ملی وسوسیالیستی برقرار بود ودراین رابطه وخصوصا بعد از تشکیل مجموعه کشورهای غیر متعهد که توسط احمد سوکارنو رهبر مبارز وقت اندونزی وتیتو رهبر سوسیالیست یوگسلاوی که تا حدودی مستقل از تآثیر شوروی بود وجمال عبدالناصر رهبر مؤمن به ملی گرایی سوسیالیستی  بسیار بارز مصر وجهان عرب این همکاری بآوج خود رسید. این همکاریها بین جبهه سوسیالیستها وملی گرایان ضد امپریالیست بیشتر ثمر بخش گردید وقتی که اتحاد جماهیر شوروی بعد از استالین وبا رهبری خروشچف تز راه رشد سرمایه داری را مطرح نمود که بر ضرورت کمک کشورهای سوسیالیستی به رژیمهای میهن پرست وضد استعمار وبه مبارزان ملی گرای ضد استعمار را توصیه می نمود.

 دورانی که به آن اشاره کردیم، آن دورانی بود که من وهمسالان من سالهای بین 20 و25 ساله را طی می کردیم که با توجه به جو انقلابی در سطح جهان عموما ودر منطقه خاورمیانه عربی خصوصا وتحت تآثیر شعارهای استقلال طلبانه دوره جمال عبد النار رهبر بسیار محبوب عرب ودر بحبوحه جنگ های آزادیبخش در یمن جنوبی وظفار" که اکنون جزیی از کشور عمان است" والجزایر و ویتنام وکوبا و دیگر مناطق جهان، وبا الگوهای انقلابی بسیار بارزی مثل چه گوارا وکاسترو، جمیله بوپاشا واحمد بن بلا در الجزایر ویاسر عرفات وجرج حبش وگلسرخی  و قوام نکرومه  وآحمد سوکارنو و تمامی مبارزان انقلابی آن دوران،  تمامی این مباررات ومبارزان را دنبال می کرده وسعی می نمودیم تا به آگاهی سیاسی لازم برای فهم شرایط خویش رسیده کیفیت مبارزه، روشهای مختلف آن وایدیولوجیهای مختلف محرک مبارزات را با اصرار دنبال می کردیم.  در چنان شرایط انقلابی بسیار وسیع وپیچیده در سراسر جهان، در سنین جوانی البته فرصت کافی برای درک دقیق وتحلیل تمامی آنچه به انقلاب ومبارزه آزادیبخش ملل مربوط می شد نداشیم وسعی می کردیم با مطالعه وکار فشرده به حد اکثر شعور سیاسی رسیده به قدرتی نسبی در شناخت حوادث سیاسی اطرافمان پی ببریم. 

با توجه به آنچه به این پژوهش خلاصه شده تاریخی- اجتماعی مربوط می شود، می توان گفت که در آن مرحله، ما بصورت عام تحت تآثیر جو مبارزاتی ملل  مختلف ومبارزات اجتماعی طبقات محروم به بعضی از باورها و تصورهای تئوريكي دوران خود رسيده وبه آن ايمان آورديم. از جمله اين تصورها ونظريه ها بطور خلاصه اين بود كه مرحله ملی گرایی ، مرحله است که با آغاز مرحله سرمایه داری وانتقال ایلها وقبائل به ملتها همگام است ومبارزه ملی هم در این مرحله که مرحله رشد سرمایه داری است به اوج خود رسیده ولی درنهایت تحت تآثیر بی عدالتی واستثمار طبقات محروم توسط سرمایه داری، ملتها که در عصر صنعتی به کارگر تبدیل شده اند طبقه محرومی را بوجود می آورند فراملیتی، واین بار بجای مبارزه ملی مبارزه اجتماعی وطبقاتی را بعهده خواهند گرفت. در این مرحله ودر مراحل تکاملی آن و با توجه به انتقال دهها وصدها ملیون انسان از کارهای ماقبل صنعتی به کارگاهها وصنایع، سرمایه داری بدست خود گور خود را کنده وبه تفکک خواهد رسید و درنهایت با عبور وانتقال از مرحله سرمایه داری به مرحله سوسیالیستی مبارزات ملی تا حدود بسیاری افول کرده پس از طی زمانی در کشورهای سوسیالیستی ملتها تحت تآثیر نظام عادلانه جدید بکلی ذوب خواهند شد زيرا اكنون وپس از تسلط طبقه کارگر بر وسایل تولید ودر نهايت به رهبري سياسي در كشورهاى سوسياليستي با عدالت اجتماعی،  در جوامع سوسیالیستی مبارزه ملی مفهوم  واهمیت خود را از دست خواهد داد. این خلاصه بسیار فشرده ای بود از فهم ما از آن مبارزات ملی وآن تکاپوهای اجتماعی قرن گذشته است تا نهایت سالهای 80 آن.

بر اساس آن نظریات، البته درست است كه ملتها با ورود ورشد طبقه سرمايه داري به مناطق باصطلاح جهان سومي، قبايل وعشائر وايلها پس از مرحلة فئودالي وايل نشيني و قبيله أى وخان خاني به ملت تغيير يافته ومبارزه ملي را حتى قبل از تكامل خويش وانتقال كامل به ملت شروع نمودند، زيرا كشورهاي سوسياليستي كمك به ملتهاي استعمار زده براي آزادي را به عهده گرفتند.  اما در مورد تشکل ومبارزه طبقه کارگر وانتقال به سوسیالیسم انقلابها منطبق با  تئوري سوسياليستي إعلام شده صورت نگرفت زيرا برأساس تئوري سوسياليستي اصولا کشورهای پیشرفته صنعتی که طبقه کارگر آنها به رشد کمی رسیده وتشکلهای کارگری مترقی دارند بیشتر کاندیدای انقلابات سوسیالیستی خواهند بود زيرا در اين كشورهاست كه کارگران علاوه بر رشد کمی وکثرتشان به آگاهی اجتماعی وسیاسی رسیده وتجربه تشکل وسندیکایی آنها را بیشتر برای بدست گرفتن قدرت ورهبری آماده کرده است.  آنچه ما در نیمه دوم قرن گذشته شاهد آن بودیم چنین نبود زیرا هم پیروزی انقلاب در روسیه نیمه فئودال با نظريات وتئوري اعلام شده مطابقت نداشت وهم تشكيل كشورهاي سوسياليستي دیگر در اوایل واواسط قرن بیستم با انقلاب کارگری برهبری طبقه کارگر صورت نگرفت، بلکه از یک طرف مبارزه مشترک سربازان وکارگران ودهقانان انقلاب را در شوروی به پیروزی رساند و از طرفی دیگر انقلابهای سوسیالیستی توسط مباررات کاملا ملی و آزادیبخش به پیروزی رسدند، ونمونه آن هم تمامی کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی که پس از شکست آلمان نازی با مبارزه ملی آزادیبخش وبا کمک ارتش سرخ شوروی به پیروزی نائل شدند یا نمونه کشورهای سوسیالیستی چین و ویتنام وکوبا که توسط دهقانان وبعد از آن در افغانستان و آثیوپی توسط افسران وسربازان به پیروزی رسیدند.

اين نظريات در آن سالها، يعني بعد از جنگ جهانی دوم رواج ومقبولیت بسیاری داشت، خصوصا اینکه ملتهای بسیاری در سالهای هفتاد قرن گذشته در حال مبارزه آزادیبخش بودند وکشورهای سوسیالیستی هم که به احزاب کارگری ومبارزات طبقه کارگر در سراسر جهان کمک می کردند، هم زمان به مبارزه آزادیبخش ملل از استعمار کمک می نمودند.  قبول ما به اين نظريات تنها دليلش قبول نظريه أى خاص از طرف ما نبود بلكه اين نظريات تقريبا تنها نظريات رايج زمان بود وهمه جامعه شناسان از هر دو جبهه سرمايه دارى وسوسياليستى  بر رشد ملى گرایی در عصر سرمایه داری متفق بودند. سوسیالیستها هم که معتقد بودند قبایل وعشایر با رشد و ورود سرمایه داری به جوامعشان، به ملت تبدیل خواهند شد، به اين مقوله كاملا ايمان داشتند وآن اينكه طبقه کارگر هم از این ملتها بر خواهد خواست ودر کنار هم مبارزه طبقاتی خواهند کرد و در نهایت از احاسیس ملی وناسیونالیسم دور خواهند شد و لذا شعار " کارگران جهان متحد شوید" مطرح بود تا به این پروسه سرعت بخشد وبا آن ملتها را به مبارزه طبقاتی مشترک بکشانند والبته این مبارزه مشترک از نظر  اقتصادی برای همه ملتها هم سود آور بود.

از اين نظريات، صحت جزئى از نظرية تشكيل ملت در عصر سرمايه داري عملا باثبات رسيده هرچند در این نظریه نهایت ملی گرایی همراه با رشد سرمایه داری بوضوح عنوان وتعریف نشده است، اما در مورد ذوب ملى گرایی ومیهن پرستی ومبارزات استقلال طلبانه ملتهای مناطق مستعمره در مرحله سوسیالیستی که توسط جامعه شناسان سوسیالیست ورهبران سیاسی واجتماعی وفکری مبارزه طبقاتی مطرح می شده نظریات با واقعیت تطبیق نمی کند.  دلیل تطابق تئوري با واقعيت قبل از انقلاب اکتبر 1917 در شوروی به تجربه عملی نرسیده وهمه نظریات بر محور نظريات دور مى زده، ولي با پیروزی انقلاب سوسياليستي اكتبر در يك كشور نيمه فئودال بجاى يك كشور پیشرفته صنعتی وتوسط سربازان ودهقانان وکارگران برهبری لنین بجای انبوه کارگر محروم  برهبر خود طبقه، حد اقل خطا بودن جزئى از نظريه مزبور ثابت وقبول لنين به استقلال فنلند ولهستان هم برهان دیگری بر خطا بودن تئوري.  بعد از استقرار انقلاب سوسياليستي در شوروي هم تبعيد بسياري از مبارزان ملى گرا در دوره استاليني  ودر نهايت تفکک رژیم سوسیالیستی در اتحاد جماهیر شوروی و دراکثر کشورهای سوسیالیستی وخروج واستقلال ملتهای مختلف در شوروی ولهستان بی پایه بودن جزئى دیگر از نظریات ایدیولوژی سوسیالیستی در مورد ملتها وافول مباررات آنها وتکامل جوامع وآمادگی آنها برای انتقال به مرحله سوسیالیستی مختل گردید، زیرا ملتهایی که در اتحاد جماهیر شوروی یک دوره کامل سوسیالیستی را طی کردند وبعد از هفتاد سال تمام آحاد ملتهای تشکیل دهنده اتحاد جماهیر شوروی متولد وتربیت شده دوره سوسیالیستی بودند، تمامی این مدت وتمامی کوششهای سیاسی وفکری وایدیولوژی باعث کشتن احساس ملی ومیهن پرستی در میان آنها نشد.  خطاى نظريات ایدیولوژیهای مختلف سرمایه داری وسوسیالیستی برای حل مسئله ملى بعد از آن هم در چین دهقانی وکوبا نیز ثابت گردید وامروزه در اروپای پیشرفته اقتصادی که قرنها از ورودش به مرحله سرمایه داری وتشکیل ملتها گذشته به اثبات رسید زیرا ملتها  در اروپای بسیار پیشرفته اجتماعی هنوز به شدت به "ملت ومیهن" پایبند وبه مرحله فراملیتی حد اقل از نظر انسانی وبشری وجغرافیای نرسیده هرچند که روابط اقتصادی حاکم بر این جوامع دهها سال است که بمرحله فراملیتی رسیده است.

نظريات اجتماعي وارتباط آنها به موضوع حقوق ملل بعنوان مقدمه اين خلاصه پژوهش به اين سبب مطرح گردید تا مدخل مناسبی برای طرح حقوق ملل باشد وبتوانیم برآساس آن موضوع حق تعيين سرنوشت ملل را مو شكافي كنيم، زيرا كه با اين مقدمه ثابت گردید که مبارزه ملتها برای رسیدن به حق تعیین سرنوشت تحت هیچ شرایط اجتماعی، سرمایه داری يا سوسياليستي يا ديكتاتوري قرون وسطائي فراموش نشده وملتها بعد از تشکل در مراحل اولیه سرمایه داری در جامعه باید مراحل تکاملی خویش را طی کرده، به حقوق کامل خویش رسیده سپس امکان قبول اتحاد داوطلبانه بین أنها ممکن خواهد بود،  اما ادامه سلطه از هرجهتی سیاسی قبل از رسیدن هر ملتی به حق تعیین سرنوشت خویش، سعي نظامها وسيستمهاي حكومتي مختلف واز هرنوع براى كشتن احساس ملى ومیهن پرستی در میان آحاد ملت نتیجه معکوس خواهد داد واحساسات ملی را تقویت خواهد کرد واین البته در بسیاری موارد آن ملت را به افراط در افکار ناسونالیستی رساند.  تجارب 5 قاره جهان ثابت مي كند كه هيج ملتى تحت هرگونه شرایط- سرکوب یا رفاه- حاضر به کذشت از حقوق ملی نشده ودر هر دو جامعه سرمایه داری وسوسیالیستی عملا این تجربه به اثبات رسیده است. سرمایه داری پیشرفته وسوسياليسم هردو در ذوب كردن ملتها در همدیگر بصورت اجباری ناموفق بودند زیرا نه آزادیهای فردی نا محدود واحیانا آزادیهای اجتماعی ورفاه وسیع سرمایه داری توانست احساس ملی گرایی را بکشد ونه عدالت اجتماعی وبرابری اقتصادی در نظام سوسیالیستی. مبارزه ملى در انگلستان پس از 500 سال تجربه سرمایه داری و ایدیولوژی سوسیالیستی با 150 سال نظریه عدالتخواهانه و100 سال تجربه عملی نتوانسته ملتها را از مبارزه براي رسيدن به حق خويش در تعيين سرنوشت بازدارد. 

از جهتي در انگلستان که یک کشور سرمایه داری است، پس از 500 سال تجربه سرمایه داری و300 سال اندماج بین ملتهای انگلیس واسکاتلند و ولش، امسال حزب جدایی طلب اسکاتلند بیشترین آراء را نصيب خود كرد واين در حالى صورت گرفت که ملت اسكاتلند در مملکت متحده وعلاوه بر مشارکت در دولت ومرکزی، هم پارلمان ملی خود را دارد، هم کابینه ودولت محلی وهم پول اسکاتلندی توسط بانک مرکزی اسکاتلند بچاپ می رسد، وهم در مسابقات جهانی فوتبال با تیم جداگانه از انکلیس شرکت می نماید. همه این حقوق نتوانسته وحدت 300 ساله ملتها را در این جزیره ضمانت کند!  همچنین ملت ایرلند در انگلستان که از اکثر حقوق ملی خویش برخوردار است هنوز مبارزه اش برای جدایی متوقف نشده. نه تنها در انگلیس، بلکه در اروپا عموما ملل زیادی پس از صدها سال همزیستی هنوز برای استقلال خویش مبارزه می کنند ونمونه این مبارزات در دنمارك  و سوئد و نرويج به چشم می خورد

از جهتي دیگر، در إتحاد جماهير شوروى سوسياليستى تفكيك شده چه در زمان لنین واستالین وچه در دوره تحولات بعد از استالین وآغاز دوره خروشچفیسم وراه رشد غیر سرمایه داری اش،  در هر دو دوره، نظام سوسياليستي موفق به حل مسئله ملي نشد، زيرا از جهتي لنين در ابتداى سلطه سوسياليستي به استقلال لهستان وفنلند تن داد واستالین تا وفاتش صدها هزار نفر از مبارزان ملل منطقة قفقاز وسواحل درياى خزر را به ترك وطن مجبور وبه سيبري تبعيد نمود واز جهتي دیگر در نهايت گورباچف هم مجبور به قبول استقلال ملتها وتفکک اتحاد جماهیر شوروری برای همیشه شد.  آنچه هم از این ملتها در روسية اتحادي فعلى باقى ماندند با وجود حكم محلى وسيع وپارلمان و رئيس جمهور از خود، هنوز براي آزادي خويش مبارزه مى كنند. أگر ملتهای مستقل شده از یوگسلاوی سابق را به مجموع کشورهای مستقل از شوروی سابق اضافه کنیم  باضافه استقلال آینده کوسوو ومبارزه ملت تبت در چین بعد از 60 سال از انقلاب سوسیالیستی، بوضوح خواهیم دید که استقلال ملل وحق تعیین سرنوشت آنها به هیچ شرایط تاریخی وبا رسیدن آنها به هر مقدار از حقوق ملی ومحلی وبه هر مقدار رفاه اقتصادی وعدالت اجتماعی ارتباطی ندارد وغیر قابل اجتناب است واتحاد غیر اختيارى ملل هرگز مبارزه استقلال طلبانه آنها را متوقف نخواهد کرد.

البته نبايد اين حقيقت را نا ديده گرفت که همچنانکه در عصر سرمایه داری جهشی در حرکت ملتها برای آزادی ملی از طریق پارلمانتاریسم ودمکراسی حاصل شد، ملتها در کشورهای سوسیالیستی هم به بسیاری از حقوق ملي واقتصادي وفرهنگی خویش رسیدند، ولی نه توسعه سرمایه داری وحقوق داده شده آن به ملتها ونه استقرار سوسیالیسم وعدالت اجتماعي وبرابر آن هرگز مراحل تکامل تاريخي ملل را وخصوصا رسيدن آنها به حق تعيين سرنوشت در مراحل لاحق تغييرات وپیشرفتهای اجتماعی متوقف نكرد.  اضافه بر اين وآن شكل از جوامع، در اروپای متحد امروز هم از شمال ایطالیا تا اقلیم باسک در اسپانیا وفرانسه، واز ایرلند شمالی واسکاتلند در انگلیس تا ملت فلامین در بلجیک وکوسوو در صربستان،  ودر کشورهای دیگری از کشورهای اتحاد هنوز مبارزه استقلال طلبانه ادامه دارد واين مبارزه در حالي صورت مى گیرد که اين ملتها بر وحدت اروپا صحه گذاشته وخواهان آن هستند،  ولی خواستارند که بعنوان یک ملت در اتحاد اروپا شرکت کنند نه جزئى از ملتى یا کشوری دیگر.  اتحاديه اروپا هم با اعتراف ضمنی به این واقعیت درمیان کشورهای عضو، خواهان استقلال کوسوو است قبل از قبول ورود صرب وکوسوو به اتحادیه اروپا، همچنانکه از ترکیه خواسته است که قبل از بحث در مورد قبول عضویتش در اتحادیه اروپا باید با کردهای ترکیه بر سر حقوق قانونی آنها به توافق برسد. 

آنچه تا کنون مطرح شد ثابت می کند که کلیه نظریه ها وتئوريهای اجتماعی موجود عاجز بودند از پیدا کردن راه حلى بديل كه بتواند بجاي استقلال ملتها به آنها بقبولانند يا تحميل نمايند وهر كوششى براي منع مبارزه استقلال طلبانه ملتها به نتيجه رسيده ومانع رسيدن ملل بحقوق خود در تعيين سرنوشت نشده است.  مبارزه صدها ساله ملل براى استقلال در جهان ثابت می کند که تمامی کوششهای ایدیولوژیکی؛ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، وسرکوب در تحمیل اندماج جبری به ملتها عاجز بودند ونتوانستند هويت ملى ملتها را مسخ، ذوب يا ملتها را بإندماج وادارند.  البته قبائل وايلها وطوايف قبل از رسيدن به تشكل اجتماعى ملى وتشکیل ملت  وهمچنین خانواده های مهاجری که با اختیار خود یا بجبر منتقل شده اند از این قاعده مستثنی هستند زير كه قبائل وايلها در مراحل ما قبل سرمايه داري وتشكيل ملت در زمان طولانى جذب ملتهاي مسلط شده وذوب مى گردند ونمونه این گونه جوامع در بسیاری نقاط موجود است، وخانواده های مهاجر هم در كشورهاى پیشرفته وکشورهای مهاجر پذیر مجموعه های ملی محسوب نمی شوند بلكه قبيله أى وخانوادگی است ودر استراليا، نيوزلند كانادا وامريكا نمونه اين تجمعات بسيار ديده مي شود والبته خانواده ها وگروههای اثنیکی مختلف مجتمعا در اين كشورها طى يك پروسه سیاسی واقتصادی وتاریخی به یک ملت واحد تبديل شده وامروزه ملتهاي کانادا وامریکا واسترالیا ونیوزلند نمونه اين ملتهای متنوع عرقی هستند. اين مجموعه ها در كنار هم با حقوق اقتصادي وسیاسی وفرهنگی  برابر يك ملت مختلط تشكيل داده كه البته در اين كشورها هیچ ملتی بر ملت دیگر حکومت نمی کند وهیچ ملتی هم استعمار شده نیست.

در نهايت آنچه تا کنون به آن در مورد نا موفق بودن ایدیولوژیها ونظریات اجتماعی مختلف از تحمیل یک راه حل بدیل استقلال وحق تعیین سرنوشت به ملتها اشاره نمودیم، حق اين است كه دانشمندان علم اجتماع كه در زمينه زمينه حقوق ملي واجتماعي ملتها عمل مي كنند در نظریات خویش در مورد حقوق ملل ومبارزه مصرانه آنها براى آزادى ملى تجدید نظر نمايند. اين نمونه هاى بسيارى كه به آنها اشاره نموديم كافى است براى قبول اين نظريه كه هر اتحادى وهر اندماجي وبا هر وسعت از حقوق برابر بايد برأساس قبول مسبق تمامى اطراف آن صورت گیرد. آيا هیچ اتحاديه اى نافع تر براى تمامى ملتهاى عضو آن بيش از اتحاديه اروپای فعلی وجود دارد؟ کشورهای عضو این اتحادیه از تمامی حقوق ملی خود واز جمله قرار جنگ وصلح خویش برخوردارند همچنانکه می بینیم بعضی از أنها در کنار امریکا در عراق نیرو وسرباز فرستاده اند وبعضی دیگر مشارکت در جنگهای امریکا را یک خطای بزرگ می بینند ولی با وجود تمامی این حقوق وملی کشورها،  اتحادیه اروپا آزادی ملتها را قبل از اتحاد، شرط قبول در اتحاد مى كند!  در واقع بعضى از ملل اتحاديه كه تعداد اعضائش به 27 كشور رسيده است وبا تمام پیشرفتهای اجتماعی واقتصادی وحتی تغییرات دموکرافیکی که طی صدها سال در جوامع آنها حاصل شده است حاضر نیستند توسط ملت دیگری نمایندگی شوند و می خواهند که خود با اراده خویش وارد اتحاد شده ونماینده خویش باشند. تمامی این سالها باعث نشدند تا این ملتها آزادی ملى وحقوق ملى خویش را فراموش کنند والبته اين در شرايطى صورت مي گیرد که تمامی این ملتها مایل بمشارکت در این اتحادیه اروپا هستند، ولی بشرطی که خود نماینده ملی خویش باشند.  اين تجربه اگر چه غیر معهود بنظر می رسد ولی در مبارزه حق طلبانه ملتها هرگز عجیب نیست زیرا تجربه مبارزات ملل نشان داده که تکامل ملی ملتها هم بدون رسیدن بحق طبیعی خویش در استقلال ملی کامل نخواهد بود واین پروسه باید مراحل طبیعی خود را طی کرده و هرگونه وقفه در آن توسط هر عنصر غير ملى مانع ادامه آن نخواهد بود وهر گونه وحدتی قبل از رسیدن ملتها به اين حق‘ غیر پایدار خواهد بود.

 

محمود أحمد أحوازي

‏‏ ‏2007‏-10‏-25